مومن آل فرعون ؛ حنظله بن اسعد شبامي

دشت ،‌داغ و آتش ريز بود . روبه روي سپاه دشمن قرار گرفت و آن ها را به سكوت دعوت كرد و گفت : « اي قوم ، من هراسناك روزي هستم كه از عذاب الهي فرياد مي كشند روزي كه گريزان و هراسان به اميد پناهي هستيد و هيچ گريزگاهي از خشم  و غضب پروردگار نميا بيد»

اين حنظله بن اسعد شبامي بود كه سخنان مومن آل  فرعون با قوم بني اسرائيل را خطاب به كوفيان بازگو مي كرد . اين ها را كه گفت ، ادامه داد « مگر نشنيده ايد كه پيامبر (ص) فرمود : حسن و حسين ،‌سرور جوانان اهل بهشت اند ؟  »

همهمه از سپاه دشمن برخاست . استهزاء آغاز شد . ولوله به همهمه رسيد . حنظله اندوهناك خدمت امام رسيد . سيدالشهدا (ع) فرمودند « خدا رحمتت كند . اين مردم از ان زمان مستوجب عذاب شدند كه به حقشان خواندي و به ايمانشان دعوت كردي و پاسخت نگفتند و به قتل توو ياران ايستادند . »

 حنظله با نگاهي به  سپاه دشمن گفت : « آيا به ديدار پرودگار خود نرويم و به برادران شهيدمان نپيونديم ؟ »

امام حسين (ع) فرمودند :‌«‌برو به سوي چيزي كه از دنيا و هر چه در آن است ، بهتر و برتر است . »

اشتراک گذاری این مطلب!

زخمي باران سنگ ؛‌عابس بن ابي شبيب شاكري

 عابس بن ابي شبيب شاكري ، پيك مسم بن عقيل بود كه خبر بيعت مردم كوفه را به سيداشهدا (ع) در مكه رساند. روز عاشورا هنگامي كه عازم ميدان شد ، به حضور امام رسيد و گفت :‌« در اين زمين و زمان ،‌هيچ كسي نزد من محبوب تر از تو نيست . اگر گران بهاتر از خون داشتم تا تقديم راهت كنم ،‌دريغ نمي ورزيدم . »   

عابس روانه ميدان شد ودليرانه شمشير از نيام بركشيد . يكي از كوفيان فرياد زد :‌«‌به خدا سوگند ،‌هر كسي به نبرد او رود ،‌جان بر سر اين كار نهاده است ! »

عابس مبارز مي طلبيد و هيچ كس جرئت مقابله نداشت كه عمر سعد فرياد زد :‌«‌سنگ بارانش كنيد »

زير بارش تير و سنگ ، ناگهان عابس كلاه خود از سر بر افكند ،‌زره از تن بيرون كشيد و بر سپاه حمله برد . به هر سو هجوم مي برد ،‌از مقابلش مي گريختند . سپاهيان از همه طرف محاصره اش كردند. با اصابت سنگ ها و تيرها خون از بدن عابس مي چكيد . سرانجام بدن خونين عابس بر زمين افتاد . لحظه اي بعد سر عابس با محاسن سپيد خون رنگ در دست ها مي چرخيد .

اشتراک گذاری این مطلب!

تبيين گر مرزها ؛ انس بن حارث كاهلي

انس بن حارث كاهلي در روزگار فقر صحابه ،‌همراه پدرش همنشين اصحاب صفه بود . از بدر و حنيني هم خاطره ها داشت . انس كودكي حسين (ع) را در مدينه ديده بود .

پير پرهيزكار و عارف عاشورا به شوق ياري سيدالشهدا (ع) شبانه از كوفه به كربلا آمد. روز عاشورا عمامه از سر برداشت و با آن كمر خويش را بست . دستمالي نيز بر پيشاني بست تا ابروان سپيد بلندش را زير ان پنهان كند . سيدالشهدا (ع) لحظه اي اين منظره را نگريستند و به انس نزديك شدند ؛ سپس دستانش را فشردند و فرمودند : ” خدا را سپاس كه ياراني فداكار چون شما را دارم .”

انس اذن گرفت و راهي ميدان شد . پروايش نبود و چالاك تر از جوانان شمشير مي زد و رجز مي خواند : “‌ما چالاك و بي امان نيزه هاي مرگ را مي بارانيم و دشمنان رااز مرگ كامياب مي كنيم. آل علي شيعيان رحمان اند و آل زياد ،‌پيروان شيطان. ”       

رجز انس تبيين مرزهاست؛ تفسير رويارويي دو شيعه ،‌دو جريان ،‌دو فرهنگ .

اشتراک گذاری این مطلب!

مدافعان حرم

نافع بن هلال مشغول پاسباني از خيمه ها بود . حوالي خيمه امام گفت و گويي به گوشش رسيد. آواي صداي زينب (س) بود :

” برادرم حسين ! ياران را آزموده اي تا در رزمگاه فردا رهايت نكنند ؟ برادرم آيا از حرم رسول خدا دفاع خواهند كرد ؟ “

 نافع تاب نياورد و به سمت خيمه حبيب دويد : ” حبيب ! برخيز كه دختر علي نگران فرداست . بايد به آوآرامش داد. “

لحظاتي بعد ،‌اصحاب ،‌پشت خيمه زينب (س) بودند .

” سلام اي دختر پيامبر ، سلام اي يادگار عزيز اميرمومنان و فاطمه زهرا!‌ما با جانمان آماده ايم . اگر نبود فرمان مولايمان حسين ،‌هم اكنون شمشيرهايمان نيام را رها مي كردند و جان هايمان عاشقانه تقديم مي شدند . اي دختر پيامبر ،‌عهد مي بنديم كه جان خويش را قرباني مولايمان حسين كنيم . “

زينب (س) سپاسشان گفتند و فرمودند : ” اي بزرگواران ،‌اي پاكان پاك باز ،‌ فردا از حريم پيامبر دفاع كنيد .

اشتراک گذاری این مطلب!

خوش بوتر از گل ها؛ جون بن خوی

 امام حسین (ع) در کناره ی میدان نبرد ایستاده بود. جون بن خوی،غلام حضرت جلو رفت و گفت:  “مولای من، اذن میدان می دهی؟”

امام مهربانانه فرمودند: “ای جون،خدا پاداش خیرت دهد! تو با ما آمدی،رنج سفررا پذیرفتی ،در حق ما خاندان نیکی کردی؛ اما اکنون رخصت بازگشت می دهم.برگرد. اینجا زخم است و مرگ. مبادا آسیب ببینی!”

جون در خود شکست.سر بر پای امام نهاد و ملتمسانه گفت: “مولای من، عزیز پیامبر، در شادی ها و فراخی ها با شما بودم و اکنون در سختی ها تنهایتان بگذارم! هرگز.می دانم سیاهی پیر و بی نسبم، می دانم بوی تنم خوش نیست؛ اما بگذارید خون سیاه من با خون پاک شما در آمیزد.”

سیدالشهدا(ع) لبخندی زدند و اجازه ی میدان فرمودند.
هنگامی که جون در نبرد با دشمن بر زمین افتاد، امام سر او را بر زانوی خود گذاشتند و فرمودند: “خدایا، رویش را سفید و بویش را دلاویز فرما و با نیکان محشورش گردان و میان او و آل محمد،آشنایی و همنشینی برقرار کن!”
ده روزبعد از عاشورا،بنی اسد در عبور دوباره از کنار مدفن شهیدان، بویی خوش و غریب حس می کردند.این رایحه ی خوش پیکر جون بود.

اشتراک گذاری این مطلب!

همراه سفیر امام؛ عبد الرحمن بن عبدالله

 عبد الرحمن بن عبدالله از اهالی کوفه بود. او به همراه نامه های اهل کوفه، در مکه به حضور امام حسین(ع) رسید. هنگامی که امام،مسلم بن عقیل را به عنوان سفیر خود به کوفه فرستادند؛ به اشارت حضرت،عبدالرحمن نیز به کوفه بازگشت تا یاور و بازوی مسلم بن عقیل باشد.مسلم که به شهادت رسید، عبدالرحمن شبانه از کوفه خارج شد و به اردوگاه سیدالشهدا(ع)پیوست.
روز عاشورا هنگامی که عبدالرحمن به میدان رفت،این گونه رجز می خواند:

“من فرزند عبدالله و خاندان یزنم. باورمند دین حسین و حسنم. ضربه های کشنده ی یمنی بر فرقتان می زنم و با این جهاد به لطف خدای خویش امیدوارم .”
عبدالرحمن با قطعه قطعه ی بدن خویش ، تصویر زیبای عشق و ایثار را بر خاک داغ کربلا ترسیم کرد.

اشتراک گذاری این مطلب!

عاشق پاک باخته؛ مسلم بن عوسجه

 از احد تا حنین و از حنین تا جمل و صفین و نهروان،هزاران بارخورشید شمشیر او در مغرب قلب های سیاه و سرهای تباه، فرو خفته بود.شبانگاه چهارم محرم به همراه همسر و فرزندش مخفیانه از کوفه به کربلای حسین پیوست.

شب عاشورا سید الشهدا(ع) به اصحاب فرمودند: “هنگام نبرد و خون و شمشیر و پاره پاره بر خاک افتادن است. بیعتم را از شما برداشتم، بروید و فرصت شب را گریزگاه جان بسازید.”
مسلم بن عوسجه از جای برخاست و گفت: “هرگز! به خدا سوگند،از تو جدا نمی شوم و با دشمنانت می جنگم تا آنگاه که نیزه ام بشکند. اگر هیچ سلاحی نماند،با سنگ خواهم جنگید تا در رکابت جان سپارم! “
روز عاشورا هنگامی که مسلم در نبرد با حرامیان به خون خود غلتیده بود،یار دیرینه اش حبیب سرش را به دامان گرفت و خواسته ی او را جویا شد.مسلم،این عاشق پاک باخته، به سختی با انگشت به امام حسین (ع) اشاره کرد و گفت: 

“ای حبیب،وصیت می کنم که تا پای جان یاور و حامی او باشی.”

اشتراک گذاری این مطلب!

مؤذن كربلا؛حجاج بن مسروق جعفي

حجاج بن مسروق جعفي از اهالي كوفه بود.سال هاي جواني اش را همراه مولايش علي (ع) در جمل و صفين و نهروان گذراند.برای همراهی با سید الشهدا(ع) هم به مکه رفت و ازمکه تا کربلا همراه و مؤذن حضرت بود.
ظهر عاشورا حجاج به اشاره ي مولا،آخرين اذانش را گفت و پس از نماز،اجازه ی میدان گرفت.در میدان نبرد،به جای رجزخوانی تکبیر می گفت. حجاج در حالی که بدنش چند زخم برداشته بود،به زیارت مولایش آمد،در مقابلش ایستاد و این گونه رجز خواند:

“هستی ام فدای تو باد، ای هدایتگر هدایت شده! امروز شهید می شوم و جدت پیامبر گرامی (ص) و پدر بزرگوارت علی (ع) را که جانشین شایسته ی پیامبر می دانیم،زیارت خواهم کرد.” امام این طور دعایش فرمودند:

“درود خدا بر تو! ما نیز در پی تو،آن بزرگواران را زیارت خواهیم کرد.”
بعد از نبردی سخت،حجاج بر زمین افتاد.امام حسین (ع) سر او را بر زانو گرفتند و حجاح بر زانوی محبوبش جان سپرد.حضرت لختی درنگ کردند و در کنار پیکر حجاج به اذان ایستادند.

اشتراک گذاری این مطلب!
 
فراخوان یاوران حسینی