ابراهیم کربلا؛بشر بن عمرو

بشر بن عمرو از کوفه به امام حسین (ع) پیوست.روز تاسوعا پیکی از جانب کوفه به بشر خبر آورد که فرزندش عمرو در مرز ری به اسارت درآمده است و اگر اندیشناک و نگران سرنوشت اوست،برای رهایی اش باید سریع چاره ای بجوید.
کشمکش غریبی بود بین انتخاب ماندن و رفتن،عاطفه و عقل و کربلا و ری!

دراین اندیشه بود که امام رأفت و رحمت او را فرا خواندند:"خدایت رحمت کند بشر!تو یاور و دوستدار مایی.تو فداکار و وفاداری؛اما بیعت خویش را ازتو برداشتم.برو و برای رهایی فرزندت چاره ای بیندیش.”

انگار تعلقی به دنیا نداشت که گفت:"مولای من،نه،هرگز نمی روم.درندگان بیابان زنده زنده قطعه قطعه ام کنند،اگر از تو جدا شوم!من بروم و در این غربت و تنهایی رهایت کنم؟!بروم و عزیز پیامبر را به گرگان درنده و خون خواران این دشت بسپارم؟!”
سید الشهدا(ع) او را ستوده و فرمودند:"اینک که نمی روی،این پارچه های برد یمانی را به پسرت محمد بسپار تا در آزادی برادرش هزینه کند.”

بشر همچون ابراهیم (ع) از پسرش گذشت و لقاء محبوب و شهادت در راه معشوق را برگزید.

اشتراک گذاری این مطلب!
هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
نظر دهید

آدرس پست الکترونیک شما در این سایت آشکار نخواهد شد.
بدعالی
This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots.
عبارت امنیتی فوق را بازنویسی نمائید. (غیرحساس به حروف کوچک و بزرگ)